هیچ گاه!
لحظه ها را
برای رفتن نمی شمردند
اگرشاگردان را
از تنهایی استاد
خبر بود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:17 توسط محمد زرویی نصرآباد |
مرکبِ تن
برای فرار از راهِ کمال
مرا به زیبندگی خود می فریبد
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:36 توسط محمد زرویی نصرآباد |
صد حیف!
بر نیروهای آبادگر
که در باشگاهها میسوزند
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:2 توسط محمد زرویی نصرآباد |
پاگیر ِشیرین
پاگیر ِ شیرین شد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:15 توسط محمد زرویی نصرآباد |
ویروس بی گناه را
برای فروشِ کُشندههای مدرن
خلق می کنند
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:17 توسط محمد زرویی نصرآباد |
روحِ مرا
به لذّاتِ جسمانی
وعده میدهند
آخر روح را
حورالعین به چه کار آید!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:40 توسط محمد زرویی نصرآباد |
آخرینخانهی باتری هم
صرفِ زنگِ هشدار شد
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:16 توسط محمد زرویی نصرآباد |
جوابِ سلامم
بخاری بود
که در هوا ناپدید شد
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 20:8 توسط محمد زرویی نصرآباد |
باز این چه شورش است
که در آورده ای؟
این هم شد عزاداری؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 19:42 توسط محمد زرویی نصرآباد |
سارای من
هوا سرد است
کلامی بگو
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:5 توسط محمد زرویی نصرآباد |
سُر می دهد مرا
خیابانِ یخ
به سویِ تو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:59 توسط محمد زرویی نصرآباد |
سگی در راه
صاحبی منتظر
بویی در هوا جاری
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:32 توسط محمد زرویی نصرآباد |
پنجره باز
زغن گریان است
باد و سرو بر سر برگ
ماجراها دارند
برگها لرزانند
که مبادا یک وقت
فائق آید طوفان
بر سرِ سروِ تنومندِ کهن
تنشان لرزان است
و نمیدانند سرو
سالها در این جنگ
برگها ریخته است
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:8 توسط محمد زرویی نصرآباد |
مرگ با ناز
به دنبال تنم آمده است
روح من نیز به تن
می گوید:
که چه بد دور و زمانی شده است
جامه ام را با زور
از تنم می گیرند
عورتم در ملأ عام
عیان خواهد شد
زیر لب تن می گفت:
سالیانی است
که این عورت زشت
با من زار و نحیف
رفت و آمد دارد...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:42 توسط محمد زرویی نصرآباد |
دوستی
عادت نیست
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16:45 توسط محمد زرویی نصرآباد |
راستی
دوست
چه معنا دارد ؟
این سوالی ست
که از خاطره ات
می پرسم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16:20 توسط محمد زرویی نصرآباد |
کلبه چوبی خیس
در میان جنگل
همدم گمشده را می طلبد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:6 توسط محمد زرویی نصرآباد |
گوسفندان بی شمار
محروم می کنند مرا
از تماشای
گله گرگ
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:29 توسط محمد زرویی نصرآباد |
مرگِ برگ
آزادی است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:36 توسط محمد زرویی نصرآباد |
انتظار
در رفتن تو
متجلی می شود
نه در آمدنت!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:25 توسط محمد زرویی نصرآباد |
ابر آبستن
کودکان خود را
در دستان خشک بیابان
سقط می کند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:33 توسط محمد زرویی نصرآباد |
تو با رفتن
من با ماندن
هر کدام نمونه ای از وفاداری!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:10 توسط محمد زرویی نصرآباد |
ایستاده بر سر دو راهی
و راهی در پس
راه بازگشت امن تر است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:42 توسط محمد زرویی نصرآباد |
| ||||||