باز این چه شورش است
که در آورده ای؟
این هم شد عزاداری؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 19:42 توسط محمد زرویی نصرآباد |
سارای من
هوا سرد است
کلامی بگو
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:5 توسط محمد زرویی نصرآباد |
سُر می دهد مرا
خیابانِ یخ
به سویِ تو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:59 توسط محمد زرویی نصرآباد |
سگی در راه
صاحبی منتظر
بویی در هوا جاری
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:32 توسط محمد زرویی نصرآباد |
پنجره باز
زغن گریان است
باد و سرو بر سر برگ
ماجراها دارند
برگها لرزانند
که مبادا یک وقت
فائق آید طوفان
بر سرِ سروِ تنومندِ کهن
تنشان لرزان است
و نمیدانند سرو
سالها در این جنگ
برگها ریخته است
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:8 توسط محمد زرویی نصرآباد |
مرگ با ناز
به دنبال تنم آمده است
روح من نیز به تن
می گوید:
که چه بد دور و زمانی شده است
جامه ام را با زور
از تنم می گیرند
عورتم در ملأ عام
عیان خواهد شد
زیر لب تن می گفت:
سالیانی است
که این عورت زشت
با من زار و نحیف
رفت و آمد دارد...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:42 توسط محمد زرویی نصرآباد |
دوستی
عادت نیست
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16:45 توسط محمد زرویی نصرآباد |
راستی
دوست
چه معنا دارد ؟
این سوالی ست
که از خاطره ات
می پرسم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16:20 توسط محمد زرویی نصرآباد |
| ||||||